مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
308
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نوشته بودى كه من وزراء و علما و بزرگان دولت خود را كشتهام ، راست گفته بودى . و لكن كردار من سببى داشته است كه خود او را ميدانم . و من از عالمان يكى را نكشتهام مگر اينكه در نزد من هزار تن ازو عالمتر و دانشمندتر است . و در نزد من هيچ كودكى نيست مگر اينكه سينهء او پر از علم و دانش است . و هر تنى از لشكريان من با كرد و سى از لشكر تو مقاومت تواند كرد . اما از جهت مال ، تو خود ميدانى كه زر و سيم در نزد من مقدارى ندارند و ياقوت و گوهر با سنگها برابرند ؟ تو با كدام جرأت بما گفتى كه در ميان دريا از بهر من قصرى بنا كنيد ؟ و اين سخن ، جاى هزار تعجب است . شايد كه اين خيال از خرافت عقل بر تو روى داده باشد ؟ و يا اينكه گمان كردهاى كه به من ظفر خواهى يافت ؟ حاش اللّه . چگونه امثال تو به من ظفر خواهد يافت ؟ بلكه خداى تعالى عز نصره ، مرا بر تو چيره خواهد كرد . از آنكه تو متعدى و ستمكار هستى . بدان كه تو مستوجب عذاب خدا و خشم ما شده . و لكن من از خدا بيم دارم كه مبادا رعيت پايمال شوند و جانوران ، بيجان گردند . و به اين كار اقدام نكنم مگر پس از ترسانيدن تو . اگر اين سخنان در تو بگيرد ، به زودى خراج مال از براى من بفرست . و گرنه هزارهزار و يكصد هزار سوار بمقاتله تو بفرستم و وزير خود را بگويم سه سال ترا محاصره كند تا اينكه مملكت از تو بستانم و از اهل مملكت ، جز تو كسى را نكشم و از زنان ايشان جز حريم تو كسى را اسير نكنم . پس از آن پسر شماس ، صورت خود را در كتاب نقش كرد و در پهلوى آن نوشت كه : اين جواب از خردسالترين اولاد نويسندگان است . پس از آن ختم كتاب كرده ، بملك داده ، ملك ، او را برسول سپرد . رسول ، كتاب گرفته ، دست ملك را بوسه داد و شكرگويان از نزد ملك بيرون شد و از آنچه از پسر شماس ديده بود ، عجب داشت . پس چون رسول بنزد پادشاه خود رسيد ، سه روز از زمانى كه ملك از بهر او معين كرده ، گذشته بود و در آن وقت ، بارگاه ملك از خاص و عام مملو بود . رسول در برابر ملك ، زمين ببوسيد و كتاب بملك داد . ملك كتاب گرفته ، سبب دير كردن او بازپرسيد